عباس اقبال آشتيانى

375

تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )

سام اميرزاده را استقبال نموده در خرگاه ملك فخر الدين فرودآورد و مجلسى در غايت آراستگى ترتيب داده كاسه داشت و همچنين يك‌يك و دودو از معتمدان دانشمند بهادر بقلعه درمىآمدند تا عدد ايشان به هشتاد رسيد آنگاه جناب امارت‌پناه با صد و هشتاد كس كه جيبه در زيرجامه پوشيده بودند پاى در حصار نهاد و محمد سام پيش دويده لوازم زمين‌بوسى بجاى آورده امير دانشمند گفت كه اى تازيك بو الفضول تو بكدام استطاعت از اطاعت من تقاعد نمودى و با اين چند روستاى مجهول در اين قلعه خزيدى و خود را در سلك منازعان اولجايتو سلطان منخرط گردانيدى اگر خواهى بفرمايم تا همين لحظه سرت از تن بيندازند و اين قلعه را با خاك راه يكسان سازند محمد سام گفت بر ضمير انور حضرت امير مخفى نخواهد بود كه خدمتكار شايسته آنست كه باوامر و نواهى مخدوم خود قيام نمايد و پيمان نشكند و در ايمان حانث نشود و سبب تأخير در احتراز پايبوس آنست كه ملك بنده را سوگند داده بود كه بىاجازت از حصار بيرون نيايم و به ملازمت هيچ آفريدهء نروم عذر محمد سام مقبول افتاده و دانشمند او را پيش طلبيده در آغوش كشيده گفت تو را به فرزندى قبول كردم و جرأت و جسارت ترا بعفو و اغماض مقابل گردانيدم و همچنان سوار تا صحن حصار براند چون فرودآمد و پاى بر زير نردبان نهاد تاج الدين كه يكى از سرهنگان غور بود پيش آمده دست او را ببوسيد دانشمند گفت رو و ما را دليل باش تا به بارگاه فخر الدين رسيم يلدز گفت راه نزديك است و تاريك نيست امير دانشمند بخنديد و روان شد و همان‌جا يلدز به يك دست گريبانش را گرفته بدست ديگر گرزى بر سرش زد و ابو بكر سديد كه در سلك خواص فخر الدين انتظام داشت از جانب بالا دررسيد و شمشيرى بر گردن دانشمند بهادر زد چنانچه در صحن قلعه افتاد اتباع امير دانشمند چون حال بر آن منوال ديدند بازپس جسته خواستند كه از حصار بيرون روند اما ابواب قلعه و طرق نجات مسدود يافتند و تيغ يمانى غوريان آغاز سرافشانى كرده آن مقدار از مغولان كشتند كه صحن حصار از خون در تموج آمد و جمال الدين محمد سام و نوكران او چندان غنيمت گرفتند كه عشر عشير آن به خزانهء خيال ايشان نگذشته بود و آشوب تمام در شهر افتاده جمال الدين محمد سام با متهوران غور از قلعه بيرون تاختند و شمشير انتقام آخته از چاشت تا نماز پيشين بقتل و غارت خيل مغول پرداختند و بعد از آن حسام خون‌ريز در نيام كرده روى باستحكام برج و باره و فصيل دروازه آوردند و از حكام ولايات خراسان و لشكريان اولجايتو سلطان هركس از تيغ هرويان نجات يافت قدم در وادى گريز نهاده عنان بجانب يورت خويش انعطاف داد و يكى از افاضل در تاريخ آن واقعه گويد : به سال هفتصد و شش در صفر به شهر هراة * به حكم لم‌يزلى كردگار بىمانند ز دستبرد قضا از كف محمد سام * كشيد جام شهادت امير دانشمند و چون خبر اين واقعه بسمع ملك فخر الدين رسيد بحسب ظاهر بر كار محمد سام انكار نموده زبان ملامت و سرزنش بگشاد و ضمنا مبتهج و مسرور شده مكتوبى بمحمد سام نوشت مضمون آنكه بايستى اين جسارت از تو صادر نگشتى اما حالا كه آنچه مقدور بود بوقوع انجاميد بايد كه در محافظت شهر و قلعه از خود بتقصير راضى نشوى و ظهور اين فتنه را به من حواله نكنى و از مبارزان امان كوه صد كس مسلح و مكمل بهراة فرستاد و ايشان را بمتابعت و فرمان‌بردارى محمد سام وصيت كرد و چون اين خبر بعرض اولجايتو